![]() |
![]() |
|
| تئاتر و سینما |
مهدی نصیری: کاتارسیس یک واژه یونانی به معنای تطهیر، تزکیه و تخلیص است که بعدها به یک واژه علمی برای محققان تبدیل شده است. این واژه از کلمه یونانی کاتارین به معنی"پاک کردن" گرفته شده و در ادامه تطورش از حوزه مذهب، پزشکی و دیگر سنتهای عالمانه یونانی به مباحث معاصر راه یافته است.(1)اما نخستین و جدیترین تعریف کاتارسیس در حوزه هنرهای نمایشی همان تعاریفی را شامل میشود که ارسطو در"فن شعر" به آنها اشاره میکند:«احساسی که یک روح را تحت تاثیر قرار میدهد، روح دیگران را هم به همان میزان متاثر میکند و اگر هم تفاوتی میان این تاثیرات وجود داشته باشد فقط در یکی از درجات است؛ مثلاً تفاوت در دلسوزی و ترس یا به عنوان نمونه؛ در اشتیاق. بعظی از مردم برای به دست آوردن احساس اشتیاق مستعدترند اما هنگامی که مجبور باشند از ملودیهایی که روح را با احساس شادی و شعف متاثر میکنند استفاده نمایند، با این ملودیهای مقدس به وضعیتی عادی بازمیگردند و مانند معالجه از طریق پزشک، تطهیر(کاتارسیس) میشوند.»(2) ادامه مطلب |
«الينور كاپولا»، همسر «فرانسيس فورد كاپولا» با انتشار كتاب خاطرات زندگي خانواده فيلمساز كاپولا، براي اولين بار، پرده از اسرار زندگي خصوصي اين كارگردان بزرگ آمريكايي برداشت.
به گزارش سايت خبري هافينگتون پست، «الينور كاپولا» در كتاب « كاپولاها: پشت صحنه فيلمها همراه با خانواده فيلمساز كاپولا»، به خاطرات خود از زندگي با «كاپولا» پرده برداشته است. او در اين كتاب به حسرتها، غمها و بدترين حادثه زندگيشان يعني از دست دادن بزرگترين پسرشان اشاره كرده است. «الينور» در بخشي از اين كتاب به 15 مي سال 1998 اشاره ميكند كه در هتل بورلي هيلز در گوشهاي نشسته و مخفي از ديد «كاپولا» و دخترش «صوفيا»، آندو را در حال گفتگو با يكديگر زير نظر گرفته است. او مينويسد، «صوفيا» اخيرا 27 ساله شده و در مجموع دختر مقبولي است، او قرار است تا ماه آينده اولين فيلم سينمايي خود را كه يك پروژه كم بودجه است را كارگرداني كند، صداي فرانسيس را ميشنونم كه درباره ريزهكاريهاي فيلمسازي به توضيح ميدهد، براي صوفيا خيلي خوشحالم، از اينكه ميبينم فرانسيس توانسته به پدر خوبي براي او تبديل شود، خوشحالم، ولي در اعماق قلبم حس حسادت مرا عذاب ميدهد. «الينور» در ادامه درباره خاطره ازدواجش با كاپولا مينويسد: فرانسيس و من خيلي سريع در لاس وگاس ازدواج كرديم، من تاكنون خانواده او را نديده بودم، ولي ميدانستم كه او اصالتا ايتاليايي است و ايتالياييها معقتدند كه وظيفه يك زن، مراقبت از خانه و فرزندانش و همچنين حمايت از موقعييت شغلي همسرش است، فرانسيس از تمايلات هنري من اطلاع داشت ولي انتظار داشت كه من آنها را در خانه در اوقات فراغتم دنبال كنم، تا اوايل دهه 70 من و او به همراه سه فرزندمان در خانهاي بزرگ زندگي ميكرديم. وي در ادامه در انتقاد از كاپولا ميافزايد: كاپولا هيچگاه كارهاي من را جدي نميگرفت و او به سختي روي فيلمهايش كار ميكرد و هميشه فكر ميكرد كه خلق آثار هنري مفهمومي كار بسيار آساني است، از نظر او من به هيچ وجه يك همسر خوب و وظيفه شناس نبودم. «الينور» در بخش ديگري از كتاب خود به چند سال قبل باز ميگردد، 29 مي سال 1986 يكي از غمانگيزترين خاطرات زندگيام. او مينويسد: آن روز عصر من در خانه در اتاق خودم نشسته بودم و به اين مسئله ميانديشيدم كه چرا بيدليل اينقدر غمگين هستم كه ناگهان تلفن به صدا درآمد و صوفيا آن را برداشت، آنطرف خط صداي يك غريبه ميآمد، البته صداي فرانسيس بود كه انگار كسي داشت او را خفه ميكرد و صدايش به زحمت به گوش ميرسيد، او گفت: الي ، ما پسر دوست داشتنيمان را از دست داديم، جيو مرده، من كه ديگر نتوانسته روي پايم بايستم، صوفيا هم به سرعت رومن را از ماجرا مطلع كرد و اين اولين بار بود كه من گريه رومن را ميديدم. «الينور» در ادامه ميافزايد: ما كمي بعد فهميديم كه جيو به همراه يكي از دوستانش با يك قايق سرعتي در حال عبور از عرض روخانه جنوبي مريلند بودهاند و آفتاب نيز مستقيما به چشمان آنها ميتابيده و دوست او بدون آنكه متوجه شود كه دو قايقي كه از روبرو ميآيند، با طناب به يكديگر وصل شدهاند، سعي ميكند تا از ميان اين دو قايق رد شوند و جيو در اين ميان فورا جان خود را از دست ميدهد ولي دوست او صدمهاي نميبيند. «الينور» در كتاب خود به خاطرات تلخ و شيرين زندگي مشترك خود با كاپولا اشاره ميكند كه مهمترين آنها به شرح زير است: 29 دسامبر سال 1989، رم، فرانسيس در حال فيلمبرداري قسمت سوم فيلم پدرخوانده در استوديوي «چينهچيتا» است و من و فرزندانم در يك آپارتمان قديمي در اين شهر مستقر شدهايم. 17 نوامبر سال 1992، گوآتمالا، همه در خانهايم و فرانسيس به شدت مضطرب و عصبي است، قرار است تا نتيجه فروش فيلم «درآكولا برام استوكر» در اولين تعطيلات هفته از اكرانش از طريق رسانههاي اعلام شود و سرانجام پس از گزارشهاي متنوعي كه طي چندين ساعت منتشر شد، به او اطلاع دادند كه فروش اين فيلم مرز 34 ميليون دلار را شكست، اين خبر باعث شد تا قيافه عبوس فرانسيس به ناگاه از خوشحالي بدرخشد و من نيز بالطبع در خوشحالي او سهيم بودم، هر دو ما ميدانستيم كه اين بدان معناست كه اين فيلم نه تنها تمام مخارج و بدهيهايش را پس داده بلكه از اين پس سودآور خواهد بود. 10 جولاي 2004،كاليفرنيا، «مارلون براندو» هفته پيش درگذشت، ناگهان به ياد خاطرات مشتركمان با او افتادم: زمانيكه فرانسيس در بهار سال 1971 فيلمبرداري «پدرخوانده» را شروع كرد، من هنوز بازيگر افسانهاي اين فيلم را نديده بودم و همانموقع شايعاتي در اين باره كه يا فرانسيس و يا مارلون از اين پروژه كنار گذاشته خواهند شد، بر سر زبانها افتاده بود، در آنزمان، رومن 5 ساله و جيو 7 ساله بودند و من نيز در آخرين روزهاي بارداريام انتظار تولد صوفيا را ميكشيدم. ![]() «الينور» مينويسد: ما آن موقع در آپارتمان محقرانه و خيلي كوچكي كه به يكي از بستگانمان تعلق داشت، در شهر نيويورك زندگي ميكرديم، زمانيكه صوفيا تنها سه هفته داشت، من به همراه او سر صحنه فيلمبرداري پدرخوانده رفتم، صحنه مربوط به يك جشن عروسي بود و مارلون در اتاقخواب بالاي پلهها منتظر بود، گريم و مدل مويش خيلي به او ميآمد، فرانسيس مرا به او معرفي كرد و «مارلون» با آن صداي گرم و نگاه جذاب خود به گرمي از من استقبال كرد و چند روز پس از اين آشنايي يك بسته حاوي يك دستبند طلاي كوچك و ياداشتي از مارلون به دست من رسيد كه روي آن نوشته شده بود: صوفيا عزيز آمدنت را به اين دنيا تبريك ميگويم، متاسفانه من بعدها اين دستبد را گم كردم ولي خاطره آن همچنان با من مانده است. به گزارش هافينگتون پست، «الينور جسي نيل» سال 1936 در كاليفرنيا متولد شد، او در سال 1962 در سن 26 سالگي يكسال پس از كار به عنوان دستيار هنري كارگردان فيلم «جنون 13»، با كاپولا ازدواج كرد. او براي فيلم «قلبهاي تاريك» برنده جايزه امي شد و در سال 1991 مستندي درباره فيلم «و اينك آخرالزمان» ساخت. «الينور» علاوه بر عالم سينما در عرصههاي عكاسي، مجسمهسازي و طراحي لباس نيز فعاليت داشته است. |
|
به گزارش خبرنگار راديو و تلويزيون فارس، رضا ايرانمنش، از كارگردانان و بازيگران متعهد كشورمان كه از جانبازان دوران دفاع مقدس است، به علت شدت گرفتن عارضه شيميايي از اواخر هفته گذشته در بخش آي سي يو بيمارستان آتيه بستري شده و از روز شنبه به علت شدت يافتن بيماري به كما فرو رفته است. خبرگزاري فارس |
|
یك گروه تئاتری دو نمایش مختلف را به شیوه ای منحصر به فرد در پارك اوشن Ocean، واقع در مركز مسكو به اجرا در خواهد آورد. به گزارش سایت ایران تئاتر رپرتوار اولین فصل تئاتری آنها شامل دو كار است. یكی از نمایش ها بر اساس فیلم «روزی روزگاری در آمریكا» تنظیم شده و دیگری اجرای موزیكال «روح اپرا» است كه فعلا در عمق ۶ متری استخر مجموعه ورزشی المپیسكی اجرا می شوند. |
|
گیسوان بریده ی مهتاب نمایشنامه محمد رضا بی گناه ( این نمایشنامه، اپیزود دوم از سه گانه یی با نام های عروس مادرم، گیسوان بریده ی مهتاب و از پنجره های غربی است. این نمایشنامه را حدود پنج سال پیش و برخلاف همه ی کارهای قبلی ام در یک نشست و در یک روز بارانی در مونترال نوشته ام و از جمله تنها کاری ست که نتوانستم و نخواستم حتا یک کلمه اش را عوض کنم. توضیح صحنه های زیاد هم دلایل اجرایی دارد که آن موقع برای یک گروه خاص نوشتم. و اینکه چرا حالا روی وبلاگ گذاشته ام سوالی است که جوابش را خودم هم نمی دانم....) ادامه مطلب |
در گرماگرم «فصل درخشان» تئاتری برادوی در سال 1946، آگهی خشمگینانهای در روزنامهٔ «نیویورک تایمز» به چاپ رسید که آن را «الیا کازان» و «هرولد کلرمن» امضا کرده بودند، اما حتی این آگهی هم نتوانست نمایش اجتماعی آنان را در مورد سربازانی که از جبهههای جنگ دوم جهانی بازگشته بودند، از شکست تجاری نجات دهد. این نمایش که «کافهٔ رانندگان کامیون» نام داشت پس از فقط سیزده اجرا به ناچار تعطیل شد. اما همین نمایش به لطف یک تکگویی حدود پنج دقیقهای، توسط بازیگر نهچندان شناخته شدهای که در آن یک نقش درجه دو را ایفا میکرد، جایگاه خاصی در تاریخ تئاتر یافته است. این بازیگر مارلون براندو بود که در بیست و یک سالگی نقش یک سرباز از جنگ برگشته را ایفا کرد که وقتی به خانه و کاشانه خود بازمیگردد در مییابد که همسرش به او وفادار نمانده و سرباز اعتراف میکند که به همین خاطر همسر خود را به قتل رسانده و جنازهٔ او را به دریا انداخته است. کال مالدن که او هم در این نمایش نقشی فرعی به عهده داشت، بعدها گفته بود که بعد از خروج براندو در پایان این تکگویی، مابقی بازیگران باید یکی دو دقیقه به انتظار میماندند که صدای کف زدن تماشاگران فروکش کند تا بتوانند به بازی خود ادامه دهند. بازی او هم به خاطر کارهایی که در آن تکگویی انجام داد و هم نداد، بسیار درخشان از کار درآمد. پالین کیل که در آن موقع جوانی بیش نبود و هنوز با شهرت و اعتبار آتی خود فاصله زیادی داشت، یک شب دیر به تماشای این نمایش آمد، فقط صحنههای پایانی و از جمله صحنه تکگویی براندو را دید، بعدها گفت که فکر میکرد آن بازیگر سر صحنه دچار رعشه شده بود تا اینکه دوست و همراهش او را متوجه بازی براندو میکند و اضافه میکند که تازه در آن موقع بود که فهمید براندو دارد «بازی» میکند. منبع:www.firooze.ir |
جیمز کگنی هنر بازیگری را «ایستادن روی توپ و سخنگفتن از حقیقت» تعریف کرده است. تابستان دو سال پیش، به افتخار لارنس اولیویر و مارلون براندو، دو بازیگری که بازیهای درخشانشان همواره با این تعریف تطبیق دارد، در مرکز «ساوث بنک» لندن وابسته به موسسه فیلم بریتانیا برنامههای مرور آثار ترتیب داده شد. شاید این دو بازیگر، در نظر اول، در نقطه مقابل یکدیگر قرار بگیرند – یک اشرافزاده تئاتری و یک بازیگر سینمایی عضو طبقه کارگر – اما اشتراکاتی هم با یکدیگر دارند. ۳۵ سال از زمانی که آندو را در قلمرو خانگیشان و در اوج قدرتشان دیدهام میگذرد. اولیویر در لندن روی صحنه رهبری بازیگران تراژدی حماسی «سفر طولانی روز در شب»(براساس نمایشنامهای از یوجین اونیل) را به شکل شگفتانگیزی برعهده داشت و براندو هم بر پرده سینما با ایفای نقشهای متضادی در «پدرخوانده» و «آخرین تانگو در پاریس»همهفنحریف بودن خود را به اثبات رساند. آن روزها برایم قابل درک نبود چرا با اینکه هر دو بازیگر، سالهای متمادی به فعالیتشان ادامه دادند، اما بازیشان در «سفر طولانی روز به شب»، «پدرخوانده» و «آخرین تانگو در پاریس» عملا آخرین اثر قابل توجهشان روی صحنه نمایش و پرده سینما بود. آنها به فاصله دو نسل به دنیا آمدند – اولیویر در ۱۹۰۷ و براندو در ۱۹۲۴ (سالی که اولیویر وارد مدرسه هنرهای نمایشی شد) – اما هر دوی آنها با تقویت نوع جدیدی از رئالیسم پایهگذار انقلابی در حرفه خود شدند و کاری کردند تا اسلافشان در مقایسه با آنها از مد افتاده به نظر بیایند. مدتها قبل از اینکه براندو به دلیل دیالوگهای «زیرلبی»اش مسخره شود اولیویر برای بازی در نقش رومئو پذیرای ملامتهای انتقادی شده بود: «دیالوگگویی وی به شیوه شعر سپید، سپیدترین (پوچترین؛ بازی با معنای دوگانه واژه Blank. م) چیزی است که تا به حال شنیدهام»؛ «رومئویی که آقای اولیویر نقشش را بازی میکند از این واقعیت رنج میبرد که چنین بیان شاعرانهای آقای اولیویر را به حاشیه رانده است». اما یادداشتنویس دیگری متوجه تازگی رویکرد بازیگری اولیویر در نسخه سال ۱۹۳۵ «رومئو و ژولیت» شد: «شاهد بازیهای معدودی بودهام که بهاندازه اجرای آقای اولیویر در نقش رومئو تاثیرگذار باشد؛ همان رومئویی که مسحور زیبایی ژولیت شده است و برای اظهار عشقش به او با لکنت به دنبال واژههای مناسب میگردد. این جوانی که سخت تلاش میکند شمرده شمرده صحبت کند جلوهای از درنگ شخصی خود و درنگ مد نظر خالق اثر را به نمایش میگذارد که سرشار از ناگفتههاست». در مورد براندو میتوان گفت «درنگ» در بازی و استفاده از مکث و سکوت را به شکلی هنری تبدیل کرد و توضیح آن یادداشتنویس در مورد بازی اولیویر را هم میتوان بر بازی براندو در «در بارانداز/ ۱۹۵۴» تطبیق داد که در نقش «تری مالی» به «اوا مریسنت» در نقش ادی اظهار عشق میکند. ابهامِ بخصوص دیگر عنصر مشترک در بازی اولیویر و براندو ابهامی است که آنها به صحنه نمایش و پرده سینما ارزانی داشتند. شواهد فراوانی وجود دارد که از «معمولینبودنِ» آنها پرده برمیدارد. البته براندو یکبار با افراطی نمونهای مدعی سبکسری خود شد. الیا کازان که براندو عمده آثار مهم اولیه خود را با همکاری وی انجام داد، اولیویر را «دختروار» توصیف میکرد و اغلب هم نوعی لوندی در بازیهای سینماییوی قابل ردیابی است. همان رفتاری که وی در فیلم «بازرس/ ۱۹۷۲» به کارگردانی جوزف ال. منکیهویچ در حق کسی که دل به همسرش سپرده است (مایکل کین) روا میدارد. براندو هم به سهم خود کیفیت مشابهی را در نقشهایی به غایت متفاوت ارائه داده است؛ به عنوان مثال در نقش فلچر کریسچن در «شورش در کشتی بونتی/ ۱۹۶۲» و جایی که پریشان حالی و آدابدانی زنانهاش در تقابل با ابهت مردانه «ترور هوارد» در نقش کاپیتان بلیگ قرار میگیرد. اما این ابهام در لحظاتی که براندو و اولیویر نوعی آسیبپذیری را به نقشهایشان اضافه میکنند، تاثیر به مراتب پیچیدهتری دارد. در صحنههایی از حضور براندو و «اوا مریسنت» در «در بارانداز» میتوانید شاهد این تاثیر باشید. در کنار تمامی بارقههایمردانگی براندو در نقش تری نوعی ملاطفت همدردیبرانگیز هم وجود دارد. وقتی ادی در اولین ملاقاتشان در یک کافه، تری را نوازش میکند، ردی از شرم ناشی از این صمیمیت نامانوس در صورت براندو پیدا میشود. اما کمی بعد حالت وی به دلیل مقصر بودن در مرگ برادر ادی (که ادی از آن مطلع نیست) رنگی از خجالت به خود میگیرد. این بازی پرظرافت در صحنه تحسین شده تاکسی در کنار «راد استایگر» در نقش چارلی مالی هم قابل مشاهده است. منظورم نطق «ستیزهجویانه» مشهور فیلم نیست و آن لحظهای مد نظرم است که استایگر اسلحهای را رو به براندو نشانه میگیرد و براندو هم بهجای اینکه با ترس و بهت واکنش نشان دهد، از یک افسوس همراه با بغض استفاده میکند و با حالتی برخاسته از یک ملایمت برادرانه اسلحه را کنار میزند.آسیبپذیری اولیویر بر پرده سینما به بهترین شکل ممکن در فیلم «سرگرمیساز ۱۹۶۰» به کارگردانی «تونی ریچاردسن» به نمایش گذاشته شد که بهترین بازآفرینی سینمایی یکی از نقشهای تئاتری اولیویر هم بود. اولیویر در نقش آرچی رایس صحنهای معروف دارد که در آن میگوید روزی یک خواننده سیاهپوست بلوز در یک کافه دیده و سفره دلش را پیش رو باز کرده است. خودش با حال نزار میگوید: «این چشمها را میبینی. پشت این چشمها یک آدم بیروح وجود داره». این دیالوگ موقعیت اولیویر را به خطر انداخت چرا که وی اغلب متهم میشد در نماهای کلوزآپ «چشمانی بیروح»دارد. اما پیتر گلنویل که کارگردان وی در نمایش «بکت/ ۱۹۶۰»به قلم ژان آنوی و فیلم «وضعیت محاکمه/ ۱۹۶۲» بود به واقعیت بازی اولیویر پی برده است: «اولیویر از خصوصیتی بهرهمند است که میتواند با چشمان بیروح اشتباه گرفته شود؛ نوعی کرختی حزنانگیز احساسی که چشمانش را بیروح و مصیبزده میکند. اما این حالت جلوهای فوقالعاده دارد و با چشمان بیروح و بیفروغ کاملا متفاوت است». من هم بر این گمانم که اولیویر در برابر دوربین نوعی فن «کنترلی»در چشمانش به کار میگیرد تا قدرت حیرتانگیز چشمانش را در جایجای سالن به نمایش بگذارد. «ویلیام ردفیلد» که در تور بداقبال نمایش «سلاحها و مرد» به قلم جورج برنارد شاو آخرین نمایش براندو و همینطور در فیلم تریلر جاسوسی «خرابکار» با براندو همبازی بود نوشته است: «دست بر قضا، لارنس اولیویر کماستعدادتر از مارلون براندو است… دستاوردهای وی در بازیگری ناشی از خود را وقف کار کردن، تحقیق، تمرین و عزم جزم و جرات بود». این موارد را میتوان دلیل تاثیرات میخکوبکننده نقشآفرینی متمادی اولیویر در صحنه تئاتر دانست؛ مرگ هراسانگیز وی در «کوریولانوس»، فریاد خاطرهانگیز ناشی از درد نابیناییاش در «ادیپوس» و صحنهای از «سفر طولانی روز»که من شاهدش بودم وقتی که با بالا رفتن از یک میز سست برای نصب چراغهای یک چلچراغ طراحی صحنه یوجین اونیل را زینت میدهد. تاثیر وی بر پرده سینما هم حتی در آثار شکسپیری تا حد زیادی کلامی و چهرهای بود: صحبت نوک زبانی، لمس گونه با پشت یکی از دستهایش و حرکتدادن حسابشده چشمها. جلوهبراندو بر پرده سینما از لحظات الهامی بداههپردازانه (برداشت و پوشیدن دستکش ادی در «در بارانداز») تا ذوقزدگیهای کاملا نمایشی در نوسان بود که نمونهاش در صحنههایی شهادتگونه در «در بارانداز»، «شیرهای جوان/ ۱۹۵۸»، «تعقیب/۱۹۶۵» و «سربازان یکچشم/ ۱۹۶۰» بهعنوان تنها تلاش وی در زمینه کارگردانی به چشم میخورد. براندو از این نظر میتواند رقیب اولیویر محسوب شود که اولیویر استعدادهایش را مهار کرده و به انضباط لازم گردن مینهد. با این حال، براندو با ایفای ششمین نقش نمایشی در نیویورک در نقش استنلی کوالسکی «اتوبوسی بهنام هوس/ ۱۹۴۷» به شهرت رسید (همان سالی که اولیویر به مقام شوالیه منصوب شد). روزنامه «نیویورک جورنال امریکن» اینگونه به ستایش وی پرداخت: «بهیادماندنیترین بازیگر عرصه تئاتر در بهیادماندنیترین نقش خود». برادوی با حضور براندو پادشاه خود را پیدا کرد و حتما وقتی وی تصمیم گرفت بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند – مگر برای نمایش «برنارد شاو» – صحنه نمایش را ترک و به سینما نقل مکان کند، افتضاح شاهانهای به بار آمده است. «اتوبوسی بهنام هوس»نشانگر یکی دیگر از وجوه ارتباطی براندو با اولیویر است؛ چرا که اولیویر بریتانیایی، کارگردان نسخه لندنی این نمایش با بازی همسرش «ویوین لِی» در نقش بلانش دوبوا بود. البته «لِی» در اقتباس سینمایی ابتری که در سال ۱۹۵۱ بر اساس نسخه برادوی و به کارگردانی الیا کازان ساخته شد، نقش مقابل براندو را بازی کرد. گرچه براندو بهخوبی با بانو اولیویر همکاری کرد و به ستایش «حامی والامقام» وی پرداخت، اما کازان در شروع کار بیشتر از اولیویر عرق ریخت و لِی هم دائما شکایت میکرد که «تو لندن با لری (لارنس) اینطور کار نکرده بودم.»
شاهزاده سالن نمایش براندو در خلال فیلمبرداری «اتوبوسی بهنام هوس» رابطه دوستانهای با اولیویر به هم زد. اولیویر برای اینکه «هوای طبع حساس همسرش» را هنگامی که در هالیوود به سر میبرد داشته باشد، قبول کرد نقشی در فیلم «خواهر کری/ ۱۹۵۲» ویلیام وایلر بازی کند. فیلم وایلر که فیلمی تقریبا فراموش شده و بهلحاظ اقتصادی شکستخورده به شمار میرود، حاوی یکی از بهترینبازیهای سینمایی اولیویر است. حتی شایعاتی وجود دارد مبنی بر اینکه وقتی براندو برای تست بازیگری نطق «مارک آنتونی» خود در «جولیوس سزار/ ۱۹۵۳» به کارگردانی جوزف ال. منکیهویچ نواری صوتی را فرستاد، از صدای اولیویر استفاده کرد. اولیویر براندو را به بازگشت به صحنه نمایش تشویق کرد و پیشنهادی جدی از سوی «جان گیلگاد» مطرح شد. «منکیهویچ»از «گیلگاد» که در «جولیوس سزار» نقش کاسیوس را بازی میکرد درخواست کرد تا شاهد راشهای بازی براندو در نقش مارک آنتونی در نطق تحسینبرانگیز تشییع جنازه باشد. منکیهویچ در نقش کارگردان بازی براندو را «بیتردید حیرتانگیز» میدانست، اما گیلگاد (که در انتخاب براندو برای این نقش هم دست داشت) قانع نشد، چرا که بهقول خودش «معتقد بودم براندو تقلیدی ناشیانه از اولیویر ارائه داده است. باعث تاسف است که دیگر مجالی برای ملاقات دوباره با براندو نیافتم. آن زمان فکر میکردم وی میتواند بازی درخشانی در نقش ادیپوس ارائه دهد». گیلگاد در آخرین ملاقاتشان از براندو «خواهش کرد» بهعنوان یک نقشآفرینی کلاسیک نقش «هملت» را بههمراه پل اسکافیلد و خود گیلگاد در «لیریک تیهتر همراسمیث» بازی کند. اما براندو از قبول پیشنهاد وی سر باز زد و چنین بهانه آورد که تصمیم گرفته است تعطیلات خود را با غواصی در باهاما بگذراند. گیلگاد بر این عقیده بود که ایفای نقش براندو در نقش مارک آنتونی «به این دلیل آسیب دیده که براندو از چینش صحنهها بهوسیله شکسپیر یا نحوه اوج و فرود صحنهها مطلع نبوده است». این نقصان هیچ ربطی به استعدادهای براندو ندارد، بلکه به عدم «تمرین و تحقیق» مربوط است. توانایی فطری بازیگری براندو در فیلم «مردان/ ۱۹۵۰» به کارگردانی «فرد زینهمان» که یکی از اولین تلاشهای براندو بعد از ترک صحنه نمایش به شمار میرفت و داستانی درباره کمک به سربازان از کارافتاده جنگی داشت بهخوبی مشاهده شده بود. مجله تایم درباره بازی وی در این فیلم نوشت: «دیالوگگویی زیرلبی و همراه با مکث، سکوت آکنده از خشم و تظاهر ماهرانه به فلجبودن هیچ پیوندی با بازیگری ندارند، بلکه بهشکل مسحورکنندهای به امور واقعی شبیه هستند.» درمقابل، گرچه اولیویر قبل از اینکه در «بلندیهای بادگیر/ ۱۹۳۹» اولین فیلمهالیوودیاش را بهکارگردانی وایلر تجربه کند، در چندین و چند فیلم دیگر بازی کرده بود، اما بعد از اینکه کارگردان برخی راشهای اولیه را نشانش داد، به این فکر افتاد که از غلظت گریم و شدت بازیاش بکاهد. «مرل اوبرین» بازیگر نقش مقابل اولیویر در این فیلم بعدها گفت: «گرچه شاهد بازیگر بزرگی بودیم که هنر خود را در صحنه نمایش بر پرده سینما بازآفرینی میکرد، اما همگیمان از مصائب فزایندهای رنج میبردیم». اولیویر آنقدر خود را مدیون وایلر میدانست که چندسال بعد به او پیشنهاد داد فیلم زمان جنگ خود یعنی «هنری پنجم» را مشترکا کارگردانی کنند (که وایلر مودبانه نپذیرفت). ماجرای فیلمبرداری این اثر کلاسیک محصول سال ۱۹۴۴ نشان میدهد که اولیویر در فاصله «بلندیهای بادگیر» تا این فیلم چقدر چیز یاد گرفته است. «لئو جن» که در «هنری پنجم» نقش فرمانده کل قوای فرانسه را بازی میکند و در نسخه تئاتری سال ۱۹۳۷ هم مشابه این نقش را در کنار اولیویر بازی کرده بود در صحنهای باید بازی میکرد که یک پیغامرسان نزد او میآمد و از نزدیکشدن قوای انگلیسی خبر میداد. اولیویر در برداشتهایی پشت برداشت جن را وادار کرد سطح بازی خود را آنقدر کاهش دهد که «جن» احساس کرد «واقعا هیچکاری» انجام نمیدهد. مطابق فهم «جن» این صحنه در فیلم کاملا خندهدار بود. کارگزار نیویورکی «مینارد موریس» که برای اولین نقشآفرینیهای براندو در برادوی و همینطور اولین فیلمهای وی زمینهسازی کرد، معتقد بود اولیویر هرگز به یک بازیگر بزرگ سینما تبدیل نشد، چرا که «فاقد یک هویت سینمایی مشخص» بود. بهاینمعنا که اولیویر نمیتوانست هویت شخصیتهای سینماییاش را به طریقی که براندو در آن تبحر داشت بر پرده سینما نمایش دهد. احتمالا اولیویر در آرزوی نوعی از بازیگری سینما بود که دوستش «اسپنسر تریسی» به آن علاقه داشت (که وقتی مشغول آمادهکردن خود برای بازی در نقش یک آمریکایی در فیلم «خواهر کری» بود تاحد زیادی آنرا تجربه کرد) اما وی مصر بود هرگز خود را تکرار نکند؛ خصوصا با بازی در نقشهایی متنوع از جمله آدم دغل باز نمایش عصرگاهی «طلاق بانو اکس» و قهرمانهای رمانتیک و زجرکشیده «بلندیهای بادگیر»، «غرور و تعصب ۱۹۴۰» و «ربکا/ ۱۹۴۰» و نقشهای محبوب شکسپیری «هنری پنجم»، «هملت/ ۱۹۴۸» و «ریچارد سوم/ ۱۹۵۵» و همینطور نقشهای منحصربهفردش در «مرید شیطان/ ۱۹۵۹» و «اسپارتاکوس/ ۱۹۶۰» که شاهد آشکاری بر ابهام و «معمولینبودن»ش هم بودند. وقتی وی به سراغ آدمهایی میرفت که مانند خودش هرگز با صفت «معمولی» توصیف نمیشدند نقشهای شخصیتمحور را به بهترین شکل ممکن اجرا میکرد: دکتر شیطان صفت نازی در «ماراتن من/ ۱۹۷۶» یک نمونهاز این نقشهاست. نقش قابل توجه وی در زندگی فرهنگی بریتانیایی ناگزیر پرسونای سینمایی وی را تحتالشعاع قرار داد و همانطور که پیترهال اخیرا خاطرنشان کرده است: «وی نه شاهزادهای صرف بلکه امپراتور سالن نمایش بود.» براندو کاملا برعکس بود. هر چقدر وی در نقش کوالسکی یا مالوی باورپذیر بود در نقش ناپلئون در «دزیره/ ۱۹۵۴» حضوری متقاعدکننده نداشت؛ آن هم درست در زمانی که وی خود را به سنگ محک بازیگران جوان تبدیل کرده بود و میتوانست برای ارائه تصویری از سرپرست پدرسالار خاندان کورلئونه در «پدرخوانده/ ۱۹۷۲» از موقعیت خود سوءاستفاده کند. وقتی براندو نقش دن کورلئونه را پذیرفت در اواخر دهه ۴۰ زندگیاش به سر میبرد با این حال در صور مختلفی وامدار اولیویر بود. این نقش به اولیویر هم پیشنهاد شد اما وی مجبور شد به دلیل ناتوانی جسمی جواب منفی بدهد. براندو به احترام همکار بریتانیاییاش از نوعی بازی شبه اولیویری استفاده کرد که با لهجه ایتالیایی، گریمی برای تغییر شکل صورت و حالتهای معدودی مانند بو کردن یک گل (که میتواند تجدید بیعتی با حالت مشابه اولیویر در «اتللو» محصول سال ۱۹۶۵ باشد) تکامل یافت. براندو به دلیل مهارت فطریاش در بازیگری «آدابدانی» را به شخصیت بار میکند و بازیگری وی عامل این حالت نیست. اما اولیویر عموما در صحنه نمایش از این حقه استفاده میکرد که البته در سینما برایش مشکلساز میشد. «پدرخوانده» کیفیت دیگری را پررنگ میکند که در هر دوی آنها وجود دارد. اولیویر در سال ۱۹۷۴ آخرین حضور خود در عرصه تئاتر را با درام ناکام سیاسی ترهور گریفیث با نام «مهمانی» در سالن «اُلد وایس» تجربه کرد. شخصیتی که وی نقشش را بازی میکند دیر وارد ماجرا میشود اما یک نطق ۲۰ دقیقهای دشوار دارد که اولیویر از پس آن برمیآید. براندو هم در «پدرخوانده» در کمتر از یکسوم فیلم حضور دارد اما حضورش دائما حس میشود. بازیگران مستعدی مانند آلپاچینو، جیمزکان و رابرت دووال در جلو و پشت صحنه طوری به وی احترام میگذاشتند که گویی با یک سیاستمدار کهنهکار طرف هستند. غلافکردن اسلحهاش اما براندو به راه اولیویر نرفت. وی با نقش بعدیاش در نقش یک آمریکایی تکافتاده بهنام «پل» در فیلم «آخرین تانگو در پاریس/ ۱۹۷۲» به کارگردانی برتولوچی تمام پردههای پیش روی بازیاش را کاملا کنار میزند. بازی وی بار فیلم را به دوش میکشد و آنرا به چیزی فراتر از یک فیلم ضدزن مزخرف تبدیل میکند. خشم و غم شگفتانگیزی که براندو کنار جنازه بیروح همسرش از خود بروز میدهد - «تو یک پستِ لعنتی عوضی بختبرگشته…» - بهاندازه آن صحنه«هنری پنجم» که اولیویر با صدای بلند در برابر سربازان رجزخوانی میکند، بیعیبونقص است. بداههپردازی براندو در دیالوگهایش با ماریا اشنایدر در نقش جین – همان وقتیکه بهطور خلاصه از مراحل رشدش میگوید - غالبا تاثیرگذار و قطعا بخشیدنی هستند چرا که از آب و تاب بیفایده فیلمنامه برتولوچی میکاهند. در این فیلم برای آخرین بار شاهد زیبایی براندو و بیتردید شاهد آخرین بازی قابل توجهش بر پرده سینما هستیم. اولیویر و براندو سالهای متمادی بعد از اینکه «مهمانی» به پایان رسید و «آخرین تانگو» هم اجرا شد، به کار خود ادامه دادند. در مقام مقایسه اولیویر بعد از «مهمانی» دوران موفقتری داشت؛ خصوصا با نامزدی اسکار برای نقشهایش در فیلمهای «بازرس»، «ماراتن من» و «پسرهایی اهل برزیل» و آثار متعدد قابل قبولش در تلویزیون از جمله «شاهلیر» محصول سال ۱۹۸۲/ هجوم ناتوانی جسمی آخرین دهه زندگی وی را با چالش مواجه کرد و به همین دلیل نتوانست در نقششاه لیر همه تواناییهای خود را نشان دهد؛ ولی او سعی خودش را کرد. براندو هم در سالهای بعد از «پدرخوانده» تا حد زیادی نقش یک توتم را بازی میکرد (مانند «اینک آخرالزمان» محصول ۱۹۷۹) یا در کمدیهای بیمخاطب و پردردسر حضور یافت (که وی را در دهه ۱۹۹۰ در فیلمهایی مانند «دانشجوی تازه وارد» متوقف کرد و یا به دام فیلمی مانند «اسکور» محصول ۲۰۰۱ انداخت که در زمینه بازیگری حرفی برای گفتن نداشت). براندو با این فیلمها حرفه پرافتخار خود را زیر سوال برد. بعد از دستگیری پسرش به جرم قتل و اقدام به خودکشی دخترش زندگی خصوصیاش هم در اوایل دهه ۱۹۹۰ گریبانش را گرفت. از قرار معلوم وی مجبور شد در زندگی واقعی بدون اینکه بخواهد نقش شاه لیر را بدون هیچ گریمی بازی کند! اولیویر و براندو با پسزمینهای تئاتری که همه بازیگران بزرگ از آن بهرهمند هستند در یک زمان بعد از اینکه جانی دوباره به یک نمایش بیکیفیت و یک فیلم بد بخشیدند از اوج به حضیض آمدند. وقتی اولیویر در آخرین شب اجرای «مهمانی» در سال ۱۹۷۴ جلوی صحنه آمد تا مورد تشویق حضار قرار گیرد زانو زد و سالن «الد وایس» را بوسید. وقتی هم لحظه مرگ براندو در نقش پل در «آخرین تانگو» فرا میرسد قبل از اینکه به زمین بخورد کند آدامس خود – آدامس استنلی کوالسکی، آدامس تری مالوی – را به یک ایوان پاریسی میچسباند. این دو «وداع» بهوضوح نشان میدهد که این دو بازیگر در سرشت خود چقدر بههم شبیه هستند. باید قدرشناس آندو باشیم و از آنان تجلیل کنیم. منبع:www.adambarfiha.com |
![]() To fall in love عاشق شدن To laugh until it hurts your stomach. آنقدر بخندی که دلت درد بگیره To find mails by the thousands when you return from a vacation. بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری To go for a vacation to some pretty place. برای مسافرت به یک جای خوشگل بری To listen to your favorite song in the radio. به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی To go to bed and to listen while it rains outside. به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی To leave the Shower and find that the towel is warm از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه ! To clear your last exam. آخرین امتحانت رو پاس کنی
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|